تبليغاتX
دست نوشته های کوچولو
دردودل ها و ناگفته های یک خانوم کوچولوی تنها
دیروز از صبح که از خواب بیدار شدم نمیدونم چرا هوینجوری شاد بودم و خوشحال

سر کوچه که منتظر سرویس بودم با خودم شعر میخوندم و خیلی سرخوش بودم حالا اونم چه ترانه های کوچه بازاری!!!

ای قشنگ تر از پریا...............

ای عروس مهتاب، ای مستی می ما...........

توی شرکت هم همینطوری شنگول بودم که پسر کوچیکه حاجی اومد(ما شرکتمون دو تا رییس داره، یکیشون یه مرد میانسال هستش که از اون حاجی بازارهای قدیمی و پولدار که ۳ تا پسر بی ترتبیت داره، و یه مهندس فوق العاده مودب که اینا باهم شریکن و سهم هاشون هم مساویه) قبلا پسرهای حاجی اینجا کار میکردن ولی با مهندس آبشون توی یه جوف نمیره و اونا رو می اندازه بیرون، حالا حاج آقا رفته مکه و پسرها هم تصمیم گرفتن حال مهندس رو بگیرن!!

اومده بود پشت میز مهندس نشسته بود و پاهاشم انداخته روی میز بی نزاکت! مهندس هم وقتی اومد و این صحنه رو دید دعواش کرد و گفت برو پایین که اونم نرفت و کل کل کردن، تازه پسر یه حرفای زشتی هم زد و از جاش تکون نخورد، از اون بچه پولدارهایی هستن که هر چی خواستن در اختیارشون بوده و خدا رو هم بنده نیستن، خلاصه که دیروز بساطی داشتیم اینجا.... آخرش داداش های دیگش هم که اومدن و پسره داشت جریان رو تعریف میکرد یه خالی هایی می بست، مثلا میگفت یقه مهندس رو گرفته بهش گفته ک......، من که خیلی خجالت کشیدم وقتی می شنیدم! بعد مهندس گفت اگه اوضاع بخواد اینطوری باشه همتون رو میفرستم مرخصی تا حاج اقا که میاد شرکت و کارخونه تعطیل، منم حسابی خوشحال و داشتم با خودم برنامه ریزی میکردم که اون چند روزه رو برم شمال یا بیام تهران که یک ساعت بعدش زنگ زد و گفت همه امروز اضافه کار باشین شرکت!!

عصری هم رفته بودم آموزشگاه و داشتم جریانات صبح رو با نمایش واسه بچه ها تعریف میکردم، حالا بیشترش رو هم صبح از پای تلفن بهشون گزارش داده بودم ولی از نزدیک با هیجان تر بود، تازه تفسیر هم میکردیم!! و اینقدر دیروز خندیدم که شب واقعا فکم درد میکرد!

 آخرش هم با زهره دوستم رفتیم ب ن زی ن بزنیم ، اون هنوز ک ا ر ت س و خ ت ش نیومده و  من کارت بابام رو گرفته بودم، بابام بهش سفارش کرده  بود که خیلی حواسمون باشه چون تازگیها توی پمپ ها کارتهای خانوم ها رو خیلی می دزدن، موقع ب ن ز ی ن زدن دوتایی مون مثل این ندیدبدیدها از ماشین پیاده شده بودیم مواظب کارت بود، آقاهه مسئولش اینقدر چپ چپ بهمون نگاه میکرد!!

نه اینکه خسته نباشم، نه اتفاقا کارهام اینروزها خیلی زیاده هر کدوم تموم میشه اون یکی شروع میشه، هیچوقت اینقدر زیاد کار نداشتم ولی این سرخوشی های الکیه که آدمو نگه میداره

دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن درآورم
«چامه وچكامه» نيستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نيستند
تاز«ناي جان» برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نام هايشان
جلد كهنه شناسنامه هايشان
درد مي كند

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 13:21 توسط :: راما ::

امروز برای کاری از شرکت رفته بودم بیرون، وقتی برگشتم چون بیرون خیلی آفتاب بود اولش که وارد شرکت شدم تقریبا خوب نمی دیدم و همه جا انگاری سیاه بود، توی اتاق انتظار دیدم کسی نشسته، چقدر شبیهش بود، انگار خودش بود، دلم یهویی ریخت ، سلام کردم بهش و دقت کردم به چهره اش، نه خودش نبود، ولی چقدر شبیه بود، همون چهره مردونه که یه زمانی خیلی دوستش داشتم، وقتی پشت میزم نشستم دیگه تا ظهر تمرکز نداشتم اصلا، همه فکر و حواسم رفت به حدودای هشت، نه سال پیش، خیلی وقت بود که یاد اون موقع ها نیفتاده بودم، یعنی همیشه یه جورایی فرار کرده بودم از فکر کردن بهش، حالا میخوام چیزی رو اینجا بنویسم که هیچ کس غیر از یه نفر ازش خبر نداره، حتی دوستای صمیمیم هم هیچ چیزی نمی دونن!!

سال اولی که وارد دانشکده شدم، خیلی با الانم فرق میکردم، حالا که فکر میکنم، میتونم بگم خیلی ساده و شاد بودم، جمع خوبی هم داشتیم، دو سه تا از دوستام، بچه های هنرستان بودن و با بقیه هم توی دانشکده آشنا شده بودم، توی اون جمع فقط من و سودابه بودیم که به قول بچه ها تنها بودیم و دوست پسر هم نداشتیم، اصلا توی هنرستان هم من تنها کسی بودم که با داشتن همه امکانات به قول دوستام تنها بودم، خب خونه ما همیشه خالی بود از صبح تا ظهر و گاهی هم عصرها چون همه سرکار و مدرسه بودن، منم چون هنرستان میرفتم یه موقع هایی از روز که کلاس نداشتم، خونه بودم، ولی همیشه یا درس میخوندم یا خواب بودم، حتی به ندرت هم با تلفن با دوستای دخترم حرف میزدم، از اولش میترسیدم از این چیزها، چون توی دور و بری هام عشق و عاشقی و پیامدهاشو دیده بودم، خیلی وحشت داشتم، خلاصه که توی دانشکده هم همینطوری بود تا اینکه توجه گروهمون به یه گروه از پسرهای رشته مکانیک جلب شد، ما اکثرا با بچه ها گروهی جایی میرفتیم، اونا هم تقریبا اینطوری بودند، البته همش برخوردهامون در حد متلک و مزه پرونی بود تا اینکه یه بار که توی حیاط دانشگاه نشسته بودیم و خودمون با همدیگه حرف میزدیم ، اونا هم اومدن و کمی اونورتر روبرومون نشستن! یه نیم ساعتی که گذشت چند تا بچه ها بهم یه پسری رو از اون گروه نشون دادن و گفتن، این از اون موقع تو نخ تو هستش، منهم خیلی توی نخش نرفتم و اونروز تموم شد، ولی چند بار دیگه هم این نگاه ها تکرار شد تا یه بار که بچه ها برام تعریف کردن که روز قبلش که من نبودم و اونا همه بودن، اون پسره بهشون گفته ممول کجاست و از همون روز بچه ها برام دست میگرفتن، اولش خیلی بدم اومد ولی راستش بعدا کنجکاو شدم و خودم یه جورایی خوشم اومده بود، خب  توی جمع دخترهای 18 و 19 ساله دیگه داشتن دوست پسر و این حرفا اون موقع ها کلاس بود، یه مدتی این دید زدنهای یواشکی و آمار گرفتن ها ادامه داشت تا اینکه یه روز دوست پسر یکی از بچه ها که با اون گروه هم رفیق بود،  اومد بهم گفت یاسر میخواد باهات صحبت کنه، بیا بیرون دانشگاه!! منم که واقعا دفعه اولم بود گفتم من بیرون با کسی حرف نمی زنم و قرار شد توی سالن دانشکده باهم صحبت کنیم، اتفاقی هم وقتی اومدیم حرف بزنیم  نزدیک دستشویی پسرها بودیم!!!!!

از حال و روز اون لحظه چیزی نگم بهتره ولی حال بدی داشتم که هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیره، فقط میتونم بگم که بهش گفتم من اهل بیرون و این ور  و اون ور رفتن با کسی نیستم که اونم گفت خیلی عالیه!! بعد گفت ما قراره دوستای خوبی برای هم توی دانشکده باشیم و یه سری حرفای بیخودی دیگه. خب تقریبا با هم دوست شدیم و فقط توی دانشکده با هم حرف میزدیم که تقریبا یک هفته بعدش اومد گفت رضا دوستم از نجمه دوستت خوشش اومده برو باهاش صحبت کن، ببین نظرش چیه، گفتم مگه من بنگاه خوشبختی دارم، خب خودش بره صحبت کنه که اصرار کرد که نه باید بری و از این حرفا که راضی شدم، دیگه این برنامه ادامه داشت، مثلا رضا دوست دیگش با سودابه دوست شد و  همینطوری از طریق ما یه 4،5 تایی از دوستاش با بچه های گروه ما کانکت شدن، حالا بماند که مثلا خیلی ها هم نمیخواستن یا روکم کنی همدیگه این کا رو میکردن که خودش داستان مفصلی داره، بعضی روزها ها همچین یاسر عاشقونه حرف میزد و مهربون بود و بعضی روزها هم خیلی گرفته و عبوس، ولی در کل نظر همه بچه ها این بود که خیلی دوستم داره و اگه گاهی هم من توی دانشکده ناراحت بودم، خیلی پیگیر قضیه میشد، حدود 4 ماه این قضیه ادامه داشت و مثلا خیلی دوستم داشت و منم همینطور، تا اینکه تعطیلات تابستونی شروع شد و اونا رفتن خونشون(یه عده شون بچه تهران و کرج بودن و بقیه بچه اینجا) هیچ تلفن و آدرسی من ازش نداشتم که بخوام از راه دور با هم در تماس باشیم، بر خلاف بقیه که زیر و بالای هم رو دراورده بودن، یعنی روز آخر خیلی راحت باهام  خداحافظی کرد و هیچی هم نگفت و منم پیگیر آدرس و تلفن نشدم.  تا مهر ولی خداییش دوستش داشتم و از دوریش ناراحت بودم، بعد از تعطیلات هم که دیدمش خیلی خوشحال بودم ولی همیشه حس میکردم یه چیزی بینمون هست که من بی خبرم، ولی بعد تعطیلی خیلی رفتار سردی باهام داشت. یعنی مثل دوستای دیگم که با دوستای اون داشتن، رابطمون نبود، مثلا بیرون رفتن ها، کادو دادن ها  یا خیلی چیزها دیگه،  گاهی از طرف بچه ها خیلی به خاطر رفتارهاش تحقیر میشدم، ولی هیچ وقت به روی خودم نیاوردم تا اینکه یه روز که خونه بودم سودابه بهم زنگ زد که اگر میتونی یه زنگ کوچیک به رضا بزن بگو قرار تلفنمون کنسله چون من الان نمیتونم حرف بزنم و ....

وقتی به رضا زنگ زدم، بهش پیغام سودابه رو رسوندم و میخواستم قطع کنم که صحبت بچه ها شد و همینطوری که داشتیم حرف میزدیم صحبت به یاسر هم کشیده شد و من یه مقداری گلایه کردم ازش بابت رفتارهاش که اولش رضا مسخره بازی درمیاورد ولی بعدش که من اصرار کردم که نه یه چیزی هست، قسمم داد که حرفایی رو که میزنه باید فقط بین خودمون بمونه و به هیچ کس نگم و بعدش تعریف کرد برام که:

گفت اون اوایل گفت یه مدتی چند تا از بچه هاشون میخواستن با دوستای من دوست بشن  و یه مدت سوژه داشته باشن، ولی نمی شده، گفت تصمیم گرفتیم که یه آشنا توی گروهتون پیدا کنیم و  نشستیم آمار دراوردیم  و گفتیم یه جورایی جلب توجه کنیم و از بین شما ها با اسم هایی که خودمون روتون گذاشته بودیم، قرعه کشی کردیم و اسم تو(ممول) دراومد و توی خودمون هم قرعه به اسم یاسر میفته که  اون موقع اون هم تنها بوده بیاد جلو، گفت همش از روی نقشه و برنامه بوده، گفت روز اولی هم که یاسر باهات حرف زده وقتی برگشته خونه، گفته این دختره خیلی ساده است و اهل هیچ چیزی نیست، گناه داره سرکارش بذاریم و گفته که دیگه نیستش، ولی دوستاش ریختن سرش و اینقدر اول زدنش و بعدش هم راضیش کردن تا آخر ماجرا رو بره، گفت همیشه ناراحت بوده از اینکه جلوت فیلم بازی کنه و اون روزهایی هم که عبوس بوده عذاب وجدان داشته و خیل حرفای دیگه، گفت وقتی تابستون میرفته خونشون، گفته که حالا فرصت خوبی که منو بذاره کنار ، چون همه به خواسته هاشون رسیدن و .......

وقتی اون حرف میزد، من فقط سکوت کرده بودم، حالم خیلی بد بود، ولی حسی که داشتم بدتر از اون بود، حس بازیچه بودن، حس .....

هیچ کدوم از دوستام نفهمیدن که چرا من یهویی یه ترم مرخصی گرفتم و چرا وقتی برگشتم اینقدر عوض شده بودم، هیچ کس نفهمید که چرا از اون موقع تا حالا هیچ قولی رو نمیتونم قبول بکنم، حتی حرفای معمولی رو هم به یکبار نمیتونم باور بکنم و روی خیلی چیزها تاکید میکنم، هیچ کس نفهمید که چی کشیدم، فقط این رازی بود بین من و رضا که اون هم هیچ وقت چیزی نگفت!

چند سال بعد که توی کار پایان نامه های دانشجویی بودم چند برخورد با یاسر داشتم و خیلی معمولی با هم صحبت کردیم، نمیدونم چرا هیچ وقت نتونستم از ته دل ازش کینه ای داشته باشم، حتی توی پایان نامه اش خیلی بهش کمک کردم و اون اولین کسی بود که نمره ممتاز  پایان نامه رو، توی دانشکده گرفت، حتی بعدها هم که رفت شهر خودشون و با مکافات شمارمو پیدا کرد و بهم زنگ زد و ازم تشکر کرد و خواست برای قدردانی مبلغی رو به حسابم بریزه، قبول نکردم چون حس میکردم هنوز هم  دوستش دارم، و این کار، بخاطر دلم بوده، خب اولین عشقم بود.  

حتی وقتی بهم گفت اگه بذارم با خونوادش میخواد بیاد خواستگاری هم قبول نکردم و با شوخی و خنده مسئله رو پیچوندم، چون یه بار دیگه تحمل بازیچه شدن رو نداشتم و از پنج سال پیش هم دیگه ازش خبری ندارم................

عجیبه که با اینکه خیلی خلاصه نوشتم ولی احساس سبکی میکنم، ولی اثرات اون تحقیر شدن هیچ وقت از روحم بیرون نمیره و همیشه باهام هستش.

هی فلانی ! زندگی شايد همين باشد؟
يک فريب ساده و کوچک ٬
آن هم از دست عزيزی که تو دنيا را جز برای او
و جز با او نمی خواهی.....
من گمان ميکنم زندگی بايد همين باشد.....
......
زندگی شايد همين باشد؟
يک فريب ساده و کوچک
آن هم از دست عزيزی که برايت هيچ کس چون او گرامی نيست
بی گمان بايد همين باشد
من که باور کردم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 22:10 توسط :: راما ::

وقتی عشق رو از یخ ساختی، واسه آب شدنش گریه نکن!

چند روز پیش نزدیکای ظهر برای انجام دادن چند تا کار از شرکت اومده بودم بیرون،خیلی گرم بود، تقریبا ظهر که شد ۳ جا رفته بودم و آخرش دیگه خودم کار داشتم که حس کردم دیگه واقعا نمیکشم، هم از گرما  هم از اینکه توی یک اداره خیلی بالا و پایین شده بودم، دو تا موردی که دکتر خیلی بهم سفارش کرده که حتی الامکان ازشون دور باشم. واقعا حس میکردم یه چیزی توی پاهام سنگین شده و اعصابم خیلی داغون بود، که سونیا دوستم بهم زنگ زد و یهویی زد زیر گریه، حالا فکر کن منی که خودم رو این چند روزه خیلی نگه داشته بودم برای گریه نکردن چه حالی شدم، تازه سونیا تا حالا برام یه اسطوره بود از صبر و تحمل که حالا اون هم شاکی بود از اتفاقات اخیر و به قول خودش به من زنگ زده بود تا آروم بشه، خیلی سخت بود برام اون لحظات، تازه  اون لحظه پیش یه دوست هم بودم که این گریه کردن ها جلوی اون هم بد شد و حال اون هم گرفته شد!!!

نمیدونم علتش چی بود، ولی تازگی ها حس میکنم خیلی بی عرضه شدم، حس میکنم خیلی بی و دست و پا هستم! قبلا بهتر حرف میزدم، نمیدونم علتش چیه ولی...

چند روز پیش پاشا بهم زنگ زد و من توی شرکت بودم و تقریبا دور و برم هم کسی نبود، ولی یه طوری حرف زدم که انگار کسی پیشم هستش ولی اون انگار نه انگار!

اولش که بهم گفت چطوری کره موش!!!!

منم گفتم من اگه موشم تو چی هستی؟ ولی بعدش یکی یکی حال همه رو پرسید و تقریبا یه ۱۰ باری بهم گفت تو چطوری؟ نمیدونم توقع چی داشت که هی سوالشو تکرار میکرد و بعدش هم مسئله ای رو عنوان کرد و که اون لحظه اصلا منظورشو نگرفتم و نتونستم جواب درستی بهش بدم !!

قضیه این بود که من عید به اون یه پولی رو به قول خودش یک هفته ای قرض دادم و تا همین اواخر تیر هیچ خبری از پس دادنش نبود، به خاطر همین مجبور شدن اون موقع که هنوز با هم رابطه داشتیم به دروغ بهش بگم که پول رو لازم دارم(فقط میخواستم بدونم که چی کار میخواد بکنه والا اینقدرها هم آدم خسیسی نیستم، ولی همه بهم میگفتن باید بشناسمش) اون هم دو سه روزی این ور و اونور کرد و آخرش گفت از دوستم گرفتم و به حسابت میریزم، البته نه همشو، یه مقدارشو!!

اون روزی که زنگ زده بود هی بهم گفت تو اینقدر ارزش داشتی که برات پول از دوستم قرض کنم و اگر هر کسی دیگه جای تو بود محال بود به دوستم رو بندازم و من خیلی دوست داشتم و از این حرفا......

نمیدونم، ولی فکر میکنم منظورش گرفتن پولش بود، خدا میدونه، ولی بعد که برای یکی دو تا از دوستام تعریف کردم گفتن تابلو هستش که برای پولش زنگ زده و همش نقشه بوده!!

شاید همون موقع که این حرف رو زد باید در جوابش بهش میگفتم تو از منم یک هفته ای پول قرض کردی و هنوز هم یه مقدارش مونده و بی خیال قرض دوستت باش  و خیلی حرفای دیگه...

خیلی خسته هستم، همین الان چند تا کار رو باید تحویل بدم و خیلی گیج هستم، حس میکنم نمیتونم مدیریت داشته باشم روی کارهام، ولی خیلی دست تنهام خداییش، هیچ کس کمکم نمیکنه، حتی خواهرهام که بی کار هستند و توی خونه استراحت میکنن، فقط میگن کمکت میکنیم ولی آدمو به غلط کردن میندازن!!!

چند روز پیش یه مطلبی خوندم راجع به این که اگر قلبمون شکست چه کارهایی میتونیم انجام بدیم، خلاصه اش این ۶ راهکار بود:

۱- از فردی درخواست  کنید، مراقب شما باشد.

۲- با خود با احتیاط رفتار کنید.

۳- در مورد خصوصیات مثبت شخصی تان، لیستی تهیه کنید.

۴- با عزیزان درد دل کنید.

۵- فهرستی از خصوصیات بد و منفی فردی را تهیه کنید، که قلب تان را شکسته است.

۶- به سخنان عزیزانتان اهمیت دهید.

من یکی که هیچکدوم از موارد بالا رو نمیتونم اجرا کنم، مخصوصا مورد ۱ و ۳ !!

بگذار آدم ها تا می توانند از سنگ باشند، من و تو از نژاد چشمه ایم.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 23:34 توسط :: راما ::

دنیای وبلاگ ها هم دنیای عجیبی شده، احساس میکنم دیگه همه خودشون نیستن و یه جورایی خودشون رو توی وبلاگشون سانسور میکنن، یا نمیتونن حقایق رو بنویسن یا اینکه یه جورایی سعی میکنن فقط قسمتهای شیرین زندگیشون رو ثبت کنن، وقتی هم میخوان از مصائبشون چیزی بگن خیلی مختصر و مفید مینویسن!!!

مگه وبلاگ ها قرار نبود روزمرگی هامون باشه، مگه اون موقع ها که دفترچه خاطرات داشتیم هر روز همه چیز رو  نمی نوشتیم؟  مگه قرار نبود هر چیزی رو که نمیتونیم به دور و بری هامون بگیم اینجا بنویسم و دوستای مجازیمون کمکمون کنن؟

فکر میکنم کمتر کسی پیدا میشه که حالا تقریبا هر روز همه چیز رو کامل بنویسه، خود من یکی از اینایی که تازگی ها حداقل از بعد از عید هفته ای یکبار نوشتم و چقدر الان پرم از حرفای ناگفته!!

شنبه هفته پیش نزدیکای ظهر بود که پاشا بهم اس ام اس زد و شماره یکی از شرکت هایی رو که کاتالوگ های شرکت ما رو قبلا بهشون داده بود رو بهم داد.

وقتی به شرکته زنگ زدم ، آقاهه خیلی بد باهام حرف زد و گفت اصلا کاتالوگ و رزومه شرکتمون رو ندیده  و اصلا اسمی هم از شرکت ما نشنیده بود! خیلی عصبانی شدم و وقتی قطع کردم زنگ زدم به پاشا و بهش گفتم اینکه اصلا کاتالوگ مارو ندیده بود، البته خیلی جدی و رسمی حرف میزدم و برعکس اون خیلی خودمونی برخورد کرد و وسطش هی عزیزم عزیزم هم صدام میکرد و گفت نه شاید اون ندیده و من بردم و یه سری از این حرفا، بعدش هم گفت من که بهت گفته بودم باید جدی تر روی این قضیه کار کنی و حالا من یه کارایی برات و میکنم و .... گفتم ممنون از راهنمایی هات و من الان کار دارم و قطع کردم.

نیم ساعت بعدش بهم تک زنگ زد و قطع کرد و من محل ندادم و دوباره خودش زنگ زد و گفت حتما میرم با چند تا شرکت اساسی صحبت میکنم و یه بار دیگه رزومه شرکت رو برام ایمیل بزن و یه سری خوش خدمتی های دیگه، گفتم باشه ، ممنون

ولی این کار رو نکردم، حوصلشو نداشتم، نمیگم متنفر شدم ازش نه ولی خوشم هم دیگه نمیاد، نمیگم اون موقع که باهم بودیم دوران خیلی بدی رو داشتم  و تحمل میکردم همش، نه ما لحظات خوبی رو هم باهم داشتیم ولی شاید اون موقع من خیلی داغ بودم که خیلی چیزها رو نمیدیم، راستش ارتباطم با پاشا اولش به خاطر فراموش کردن یه سری مسائل بود  و بعدش جدی شد. البته این دوری هم به خیلی چیزها دامن زد. الان هم اصلا از نبود پاشا ناراحت نیستم فقط تنهام، همین

نمیدونم چرا همه ازم توقع گریه زاری و مریضی و ... رو داشتن، در صورتی که به قول خودشون من خیلی راحت بودم.

خب صاف و ساده هم که بخوام باشم باید بگم یه چیزهایی الان برام تحملش برام سخته، مثلا اینکه الان دیگه مثل اون موقع ها هر جا که میخوام برم با گوشی نمیرم یا خیلی موقع ها هم خاموشه، اونم گوشی من که تقریبا اگه هر شب شارژ تموم نمیکرد یک شب درمیون رو شاخش بود، راستش نمیدونم چه صیغه ای که الان دوستام هم که قبلا تن تند بهم اس ام اس میزدن دیگه الان خبری ازشون نیست و گوشیم تبدیل به ساعت خوبی شده، حتی به سرم زد که برم با خطش بفروشمش توی خونواده هم مطرح کردم اولش همه فکر کردن چرت و پرت میگن و بعد که دیدن جدی میگم گفتن هر جور میل خودته ولی راستش چون یه سری ارتباط های کاریم با تلفنه البته سالی یکبار و بعدش هم من زیاد بیرونم و گاهی خونواده با هام کار دارن و مثلا خریدهاشون یادشون میاد گفتم حالا فعلا باشه تا ببینیم چی میشه!!!

به تو:

تویی که هر روز تقریبا زنگ میزنی و حالمو میپرسی، خیلی حرفها داشتم برات بزنم ولی دیگه نمیتونم، احساس میکنم نمیشه، ولی بدون دلم خیلی یه سنگ صبور میخواد، یه آغوش گرم برای گریه کردن و خالی شدن و یه گوش برای شنیدن همه حرفها، مثل دو سال پیش دقیقا مثل امروز، اون روزی که صبح اول وقت بهم زنگ زدی و وقتی دیدی ناراحتم و صدام میلرزه، تا قضیه رو بهت نگفتم ولم نکردی، یادته؟   تویی که اون موقع ها منعم میکردی از پیش مشاور رفتن، حالا بگو من چی کار کنم، فقط میخوام بهت بگم که خیلی این خنده ها و مسخره بازی هامو باور نکن و بدون دارم سرمو گرم میکنم با تنهایی جدید، هر کی ندونه تو که از همه مسائل آگاهی و میدونی من چی کشیدم!

این پست خیلی درهم و برهمه، میدونم، خب همینطوری محاوره ای نوشتم، شرمنده

امشب به لوح خاطر مغشوشم
يادي از آن گذشته ي دور آيد
از قصه هاي دايه به ياد من
افسانه يي ز سنگ صبور آيد
زان دختري که قصه ي ناکامي
بر سنگ سخت تيره فرو مي خواند
ياران دل سياه ، کم از سنگند
زين رو فسانه ، در بر او مي خواند
ليکن مرا چو دختر پندارم
هم صحبتي و سنگ صبوري نيست
سنگ صبور پيشکش دوران
سنگ سياه خانه ي گوري نيست
ياري چه چشم دارم از اين ياران ؟
کاينان هزار صورت و صد رنگند
در روي من به ياوريم کوشند
پنهان ز من ، به خصم هماهنگند
اشکم ز ديده رفت و نمي دانم
کاين اشک ها نثار که م يبايد
وين نيمه جان خسته ز ناکامي
بر لب به انتظار که مي بايد؟




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 22:21 توسط :: راما ::

چهارشنبه 9 مرداد ، دعوا کردم، خندیدم، ناراحت شدم، خوشحالم شدم، محکوم شدم، تحقیر شدم، گریه کردم، بی چشم رو شدم، ندیدبدید شدم، دروغگو شدم، بازیگر شدم ، .................. ولی راحت شدم، چون دیگه نمیتونستم!!!

اینقدری که وقتی تحقیرم کرد، ناراحت شدم  از اینکه که هرزه و خیانتکارم خوند، داغون نشدم!!!

اینقدری که وقتی بهم گفت تو هیچ وقت دوستم نداشتی، حرصم گرفت، از اینکه ندید بدید و  زشت و چیپ صدام کرد، برآشفته نشدم!!!!

فقط آخرش بهش گفتم:

ديگه خيلي ديرشده براي برگشتنم ! به روزهایی که مي مردم و زنده مي شدم که فقط صداتو بشنوم، یه زمانی حاضر بودم از همه چيزم بگذرم فقط  برای تو ، یه شبهایی توی تاریکی ساعتها چشمم به صفحه خاموش تلفن بود و گوشم به صداي ویبره­ش، فقط براي اينکه خبري ازت داشته باشم یا همپای تو بیدار باشم برای اینکه تو یه وقت خوابت نبره، یادته اون شبی رو که بالای سر پدربزرگت قرار بود پرستاری بدی، و من پا به پای تو 1000کیلومتر اونورتر بیدار موندم با جک هایی که بهت اس ام اسم زدم یا دلقک بازی هایی که پشت تلفن برات دراوردم، نذاشتم بخوابی و اونوقت تو صبحش ساعت 8 خوابیدی و من رفتم سرکار!!! یا اون روزی رو که صبحش امتحان داشتی و باید پروژتو رو هم تحویل میدادی و من شبش هر1 ساعت باهات تماس میگرفتم و اطلاعات خامی رو که همون موقع به دست می اوردی مینوشتم و با سرهم بندی هام صبحش یه پروژه کامل توی ایمیلت بهت تحویل دادم!! یادته شبهایی رو که با اشک خوابيدم از بی اعتنایی ها یا ریلکس بازی هات ... چقدر خواستم بهت بفهمونم که دوستت دارم ولي انگار نتونستم حالیت کنم، ديگه نمیتونم مثل سابق باشم، دیگه توان قبل رو ندارم، ديگه نمي تونم انرژي بذارم براي موندن و فهموندن!!!

 

روز آخر رو هیچ وقت یادم نمیره، یادته؟ تو ی  کافی شاپ  خانه هنرمندان ٬ دو تا فنجون قهوه تلخ و آخرش قول هایی که بهم دادی، وعده هایی که هیچ وقت بهش عمل نکردی و من هم  همیشه یادم میرفت و نخواستم  که بهت یادآوریشون کنم

ولی دیگه راحت شدم، الان خودم هستم و تنهایی که خودم انتخابش کردم و خودم هم خواستم همه چیز تموم بشه !!!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 23:9 توسط :: راما ::